حضور ناپدید

بستنی یخی

داشتم بستنی یخی می خوردم، یاد بیس سال پیش افتادم که نوشابه میریختیم توی قالب یخ که بشه بستنی. یحتمل شما یادتون نمیاد.

البته یه زمانی نوشابه زرد نبود. شایدم بود و ما نخورده بودیم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳٩۱/٢/۱٠ - قوطی

عمه

مامانم خیلی تعارفیه. عمه م هم همینطور. وای به روزی که این دوتا به هم بیفتن.

امروز عمه اینا خونمون بودن، بابام یه فیلم خانوادگی قدیمی گذاشت، متعلق به 18 سال پیش. یه صحنه ی مهمونی. سر سفره ناهار. خونه ی قدیمی عمه اینا بود. ما هم مهمونشون بودیم.

مامانم در حین دیدن این فیلم یه جمله گفت که باید طلا بگیریمش

"وای خدا چقد بهتون زحمت دادیم اون روز"

18 سال پیش آخه؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳٩۱/٢/٤ - قوطی

تایلند

دیروز از تایلند بهم اس ام اس زده یکی! توروخدا یکی که تایلندی بلده بیاد ترجمه کنه. تایلنده میفهمی؟ افغانستان که نیست

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳٩۱/٢/۳ - قوطی

ولکام

از وقتی یادمه بابام دوست نداشت نون یا برنج بخوره. گوشت، کتلت، کوکو و مثل اینا رو همش دوست داره خالی بخوره. و همیشه مامانم باهاش سر این قضیه کلنجار میره. این یک.

یه مدته خیلی چاق شدم. باسه همین سعی میکنم کمتر بخورم یا نون و برنج نخورم. اینم دو.

امشب دیر رسیدم خونه. مامانم گفت کتلت رو میزه برو بخور. پرسیدم میشه خالی بخورم؟؟

یه دفعه بابام پرید وسط گفت: ولکام تو آور کلاب!

اینم سه.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳٩۱/۱/۳٠ - قوطی

تجمعی

بیست و شش سال از عمر من گذشته. و در این 26 سال اکثراً حس خوبی نداشتم.

خب کلاً آدم مثبت اندیشی نبودم. این خوب نیست میدونم. 

ولی مشکل اساسی ترم اینه که وابسته به گذشته هستم. خیلی. و دردهایی که کشیدم، به صورت تجمعی روی دوشم بیشتر میشن و دست از سرم بر نمی دارن.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳٩۱/۱/٢٢ - قوطی

کابوس

کابوس میبینم. کابوس خدمت. خیلی سخت گذشت بهم. 7 ماهه که تموم شده ولی یادم نرفته. استرسش توی جونمه هنوز ...

خدایا. بار گذشته رو از روی دوش من بردار. میخوام زندگی کنم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳٩۱/۱/٢٢ - قوطی

ناف

یکی از خصوصیات مهم آدم ها، شکل نافشون بود باسم. ناف ! 

یعنی اگه توی استخر ناف کسی رو میدیدم و نمی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم، طرف بنظرم غریبه میومد. 

جدی میگم.

البته منظورم از استخر بیشتر حوض خونه ی خودمون و خونه ی مادربزرگم بود!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳٩۱/۱/۱۱ - قوطی

 

وقتی میرفتم بیمارستان ازون طرف نمی رفتم پادگان. تا بعد ازظهر میچرخیدم بیرون بعد به زور میرفتم. یه بار بابام رفتم شرکت. با همون لباس فقط روی فرش دراز شدم.

و فکر کردم. و درون خودم سوختم. ترکیدم. از این محنت سرا. ازین ویرانه. که قراره وطنمون باشه. ما چه ثروت هایی داریم و با استفاده از اونها الان باید کجا می بودیم. و کجا هستیم.

هنوز هم پشیمونم ازین که تن دادم به خدمت. فقط و فقط به خاطر خانوادم رفتم. 

ما یه مسئولیت هایی نسبت به خانواده مون داریم و یه حقوقی هم داریم. اینها باهم بعضی جاها کانفلیکت دارن. تنافض دارن. مثال دیگه ش در مورد ازدواجه. من میتونم دختری که خودم میپسندم رو بگیرم. ولی انقدر ایده آلم با خانوادم متفاوته که واقعاً میترسم مادرم به خاطر فشار و خون و فلان و بیسار یه بلایی سرش بیاد. ولی خودم چی؟

چرا خانواده های ما از ما انتظار دارن از حقوق خودمون بگذریم؟ این مشکل ریشه ش کجاس؟ جایی غیر از فرهنگ مون؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ - قوطی

آموزشی

توی دوماه اول آموزشی، خیلی میرفتم تلفن بزنم. ولی کمتر به خانوادم. بیشتر به یکی از دوستام زنگ میزدم که یه سوالی ازش بپرسم. کلا شاید دو سه بار در روز میشد توی صف تلفن ایستاد. هر نوبت هم شاید یه ربع وقت  داشتی که نوبت بهت برسه. و واقعاَ باید شانس میاوردی که یه روز بتونی تلفن بزنی. و اون دوستم اصلاَ شرایط من رو نمی فهمید و جواب سربالا میداد. و من نگران اون مساله بودم. توی اون هیرو ویر که چند بار به سرم زد یه بلایی سر خودم بیارم که معاف بشم. از دوستم انتظار بیشتری داشتم.

آخر هفته ها همه میرفتن. فرمانده بیشرف میدونست که آخر دفترچه مرخصی منو نمیده که برم. ولی توی صف نگهم میداشت که رفتن بچه ها رو ببینم و بسوزم.

وقتی از مرخصی استعلاجی برگشتم دکتر برام دو هفته استراحت در یگان هم نوشته بود. که استفاده نکردم. با اینکه دو روز بود بخیه های پام رو کشیده بودم و هنوز درد داشت. رژه ها رو رفتم که شاید بیخیال شه و تجدید دورم نکنه. 

همه میگفتن تجدید دوره نمیشی. اگه میدون تیر بری تجدید دوره نمیشی.

ده روز مونده به پایان دوره فرماندهمون عوض شد. این یکی واقعاَ مرد بود. همه دوسش داشتن. خیلی سعی کردم که تجدید دوره نشم ولی فرمانده قبلی کار خودش رو کرده بود.

بچه ها همه رفتن و من موندم. چند روز فاصله بود تا آموزشی های جدید بیان. توی اون چند روز بهم گفتن صبح بیا بعد از ظهر برو. شدم آبدارچی گردان. 

هر روز که میومدم میترسیدم نگهم دارن. هر روز استرس. هر روز تحقیر. 

ما ایرانیا واقعاَ جنبه ی قدرت نداریم. هرکس میدید زورش به کسی میرسه، نهایت استفاده شو از زیردستش میکرد. نمی گفت این بابا بیرون باسه خودش کسیه.

فقط فرمانده گردان جدیدمون آدم بود. بقیه از دم حیوون.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ - قوطی

گوش

نمیدونم اینجا بود گفتم یا توی گودر. که شکل گوش آدمها باسم خیلی مهمه.

البته خودم انصافاَ گوش هام خیلی کج و کوله س. ولی بازم انتظارم در این زمینه خیلی زیاده. گوش خیلی مهمه. 

و چند روز پیش یادم افتاد که بچگیام هر وقت میخواستم یه صورت رو نقاشی کنم، از گوشش شروع می کردم ! بخدا اون موقع همچین فکرایی نمی کردم. ولی اول گوشش رو می کشیدم، بعد گردی صورت و چشم و چال و اینا رو !

و مامانم یه بار کلی در این زمینه بهم خندید !

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ - قوطی