صفحه ی نخست
نشونی من
نویسنده ی وبلاگ
قوطی
خواندنی
یادداشت های دختر دستفروش مترو
آرشیو وبلاگ
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
یا علی مددی
وقتی میرفتم بیمارستان ازون طرف نمی رفتم پادگان. تا بعد ازظهر میچرخیدم بیرون بعد به زور میرفتم. یه بار بابام رفتم شرکت. با همون لباس فقط روی فرش دراز شدم.
و فکر کردم. و درون خودم سوختم. ترکیدم. از این محنت سرا. ازین ویرانه. که قراره وطنمون باشه. ما چه ثروت هایی داریم و با استفاده از اونها الان باید کجا می بودیم. و کجا هستیم.
هنوز هم پشیمونم ازین که تن دادم به خدمت. فقط و فقط به خاطر خانوادم رفتم.
ما یه مسئولیت هایی نسبت به خانواده مون داریم و یه حقوقی هم داریم. اینها باهم بعضی جاها کانفلیکت دارن. تنافض دارن. مثال دیگه ش در مورد ازدواجه. من میتونم دختری که خودم میپسندم رو بگیرم. ولی انقدر ایده آلم با خانوادم متفاوته که واقعاً میترسم مادرم به خاطر فشار و خون و فلان و بیسار یه بلایی سرش بیاد. ولی خودم چی؟
چرا خانواده های ما از ما انتظار دارن از حقوق خودمون بگذریم؟ این مشکل ریشه ش کجاس؟ جایی غیر از فرهنگ مون؟
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ - قوطیآموزشی
توی دوماه اول آموزشی، خیلی میرفتم تلفن بزنم. ولی کمتر به خانوادم. بیشتر به یکی از دوستام زنگ میزدم که یه سوالی ازش بپرسم. کلا شاید دو سه بار در روز میشد توی صف تلفن ایستاد. هر نوبت هم شاید یه ربع وقت داشتی که نوبت بهت برسه. و واقعاَ باید شانس میاوردی که یه روز بتونی تلفن بزنی. و اون دوستم اصلاَ شرایط من رو نمی فهمید و جواب سربالا میداد. و من نگران اون مساله بودم. توی اون هیرو ویر که چند بار به سرم زد یه بلایی سر خودم بیارم که معاف بشم. از دوستم انتظار بیشتری داشتم.
آخر هفته ها همه میرفتن. فرمانده بیشرف میدونست که آخر دفترچه مرخصی منو نمیده که برم. ولی توی صف نگهم میداشت که رفتن بچه ها رو ببینم و بسوزم.
وقتی از مرخصی استعلاجی برگشتم دکتر برام دو هفته استراحت در یگان هم نوشته بود. که استفاده نکردم. با اینکه دو روز بود بخیه های پام رو کشیده بودم و هنوز درد داشت. رژه ها رو رفتم که شاید بیخیال شه و تجدید دورم نکنه.
همه میگفتن تجدید دوره نمیشی. اگه میدون تیر بری تجدید دوره نمیشی.
ده روز مونده به پایان دوره فرماندهمون عوض شد. این یکی واقعاَ مرد بود. همه دوسش داشتن. خیلی سعی کردم که تجدید دوره نشم ولی فرمانده قبلی کار خودش رو کرده بود.
بچه ها همه رفتن و من موندم. چند روز فاصله بود تا آموزشی های جدید بیان. توی اون چند روز بهم گفتن صبح بیا بعد از ظهر برو. شدم آبدارچی گردان.
هر روز که میومدم میترسیدم نگهم دارن. هر روز استرس. هر روز تحقیر.
ما ایرانیا واقعاَ جنبه ی قدرت نداریم. هرکس میدید زورش به کسی میرسه، نهایت استفاده شو از زیردستش میکرد. نمی گفت این بابا بیرون باسه خودش کسیه.
فقط فرمانده گردان جدیدمون آدم بود. بقیه از دم حیوون.
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ - قوطیگوش
نمیدونم اینجا بود گفتم یا توی گودر. که شکل گوش آدمها باسم خیلی مهمه.
البته خودم انصافاَ گوش هام خیلی کج و کوله س. ولی بازم انتظارم در این زمینه خیلی زیاده. گوش خیلی مهمه.
و چند روز پیش یادم افتاد که بچگیام هر وقت میخواستم یه صورت رو نقاشی کنم، از گوشش شروع می کردم ! بخدا اون موقع همچین فکرایی نمی کردم. ولی اول گوشش رو می کشیدم، بعد گردی صورت و چشم و چال و اینا رو !
و مامانم یه بار کلی در این زمینه بهم خندید !
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ - قوطیدسته گل
دوم دبستان بودم. بچه های مدرسه خیلی مایه دار بودن. روز معلم شد.
یه کادوی کوچیک خریدم باسه خانوم معلم. از حیاطمون هم چندتا شاخه گل چیدم که بدم بهش.
صبح روز معلم که رسیدیم دم مدرسه، بچه ها و دسته گلهای رنگارنگ و بزرگشون رو که دیدم ... دسته گلم رو انداختم توی جوب کنار مدرسه.
خیلی دردناکه.
و الان هم یه دسته گل دارم که مونده توی صندوق عقب ماشینم و نمی تونم بیارم توی خونه. به علل دیگه. اینم آخرش میافته توی جوب.
اینه زندگی ما. اینه سرنوشت دسته گل های ما.
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/۱٠/٢ - قوطیهمسایه
یه همسایه داریم. مایه دارن. سه تا دختر بزرگ هم دارن. نوه دارن ..
اصلیتشون مال یه دهاتی سمت شماله. میگه رفتیم دهات یه سوپر مارکت زدیم. مادام موسیو با هم میرن تو مغازه کار میکنن. دیگه کمتر تهران میان.
کارشون جالبه. توی این سن و سال به نظرم به آرامش خوبی رسیدن
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/۸/۱٢ - قوطی
قبل از عمل پام حدودا یک هفته رفتم پادگان و چون فرمانده بهم حساس شده بود خیلی خیلی اذیت شدم. سه چار بار رفتم بهداری و بیمارستان که مدارک عمل پام تایید بشه. وقتی میرفتم بیمارستان، سه چار ساعتی راه پیچ داشت. میرفتم شرکت و گاهی خونه یه سر میزدم و سریع برمیگشتم و برگشتم مثل جون کندن بود. واقعاَ جون کندن.
بهرحال پامو عمل کردم و دو هفته نرفتم. سرجمع وقتی برگشتم یک ماه از آموزشی مونده بود. وقتی برگشتم با مدارک مرخصی استعلاجی، قیافه ی فرمانده گردانمون اصلا دیدنی نبود. یک هفته هم استراحت در یگان داشتم و دکتره گفت میتونی دوباره بیای دو هفته دیگه هم بگیری. فرمانده گفت تجدید دوره ت میکنم بیچارت میکنم و این حرفا. منم که دیگه تحمل نداشتم بیام آموزشی، حتی از اون یک هفته استراحت در یگان هم استفاده نکردم. چه برسه به دوهفته دیگه مرخصی. به این امید که شاید تجدید دوره نشم. چون همه میگفتن اگه میدون تیر بری نمی تونه تجدید دوره ت کنه. دو روز بود 10-15 تا بخیه از روی زانوم کشیده بودم. ولی همه ی ورزش ها و رژه ها رو رفتم.
اون یه ماه دیگه مرخصی هم نداشتم، تا اینکه هفته ی آخر فرمانده عوض شد و گذاشت برم مرخصی. جهنم جهنم جهنم !
روزی دو سه تا قرص آرام بخش و ضد اضطراب و اینا میخوردم.
پادگان آموزشیمون خیلی سر سبز بود. از صدقه سر سرباز صفرها که مسئول فضای سبز بودن. حتی اردک هم داشت ! فواره داشت حوض داشت !
معروفه به جهنم سبز.
اون روزا که چند بار به سرم زد یه بلایی سر خودم بیارم که با کارت قرمز (اعصاب و روان) معافم کنن، اون روزا که 20 دقیقه توی صف تلفن وای میستادم و اخبار نا امید کننده ای از بیرون میگرفتم که بماند که چیا بود ... اون روزا که از ذره ذره خاک این مملکت متنفر شدم... اون روزا ... برای کمتر کسی پیش میاد. شرایط منم خیلی خاص بود ..
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/٧/٥ - قوطی
اون روز 4 شنبه ای که باید میرفتم و نرفتم، سوار ماشین شدم رفتم جاده دیزین. موبایلمو خاموش کردم که خانواده اذیتم نکنن.
بعدشم رفتم بهشت زهرا.
شاید به نظرتون احمقانه بیاد کارهایی که کردم و نرفتم و بعد تبعاتش رو دیدم.. ولی امروز هم که حدود یک هفته به پایان خدمتم مونده و باید خوشحال باشم، بازم معتقدم نباید میرفتم.
بالاخره رفتم.
یکشنبه ای که رفتم و دیگه نذاشتن برگردم، خب، بسیار بد. وسایل کامل برام پیدا نشد، بچه ها منو نمیشناختن، و فرمانده هر از گاهی منو صدا میکرد و کلی بد و بیراه نصیبم میکرد. و گفت که تجدید دوره ت میکنم. حالم ازش بهم میخورد. وقتی از کنار دسته رد میشد خشکم میزد و ثانیه ها رو میشمردم که ساعت بشه 5 تا بره خونه! همچنین مرخصی هام رو لغو کرد. یعنی آخر هفته ها همه میرفتن جز من و کسایی که نگهبان بودن.
شب بابام ساکم رو آورد رسوند بهم.
چون تمارض کرده بودم مجبور بودم پاش وایسم. گفتم دکترم گفته پام باید عمل بشه. واقعاَ هم خیلی وقت بود که همه دکترا میگفتن باید عمل کنی. از فرداش تقریباَ هرروز رفتم بهداری و بیمارستان تا حدود یک هفته بعدش زانوم رو عمل کردم.
یعنی دیدم دیگه آب از سرم گذشته. 4 ماه که باید آموزشی برم، مرخصی هم که ندارم، حداقل مرخصی استعلاجی بگیرم. دو هفته بعد از عمل مرخصی گرفتم ...
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/٧/٤ - قوطی
توی اون 4 روز، مخصوصاَ روز اولش، خانواده خیلی تحت فشارم گذاشتن. خیلی اذیتم کردن. که برو، میگیرن میبرنت زندان!
واقعیت اینه که هیچ اتفاقی نمیافته اگه کسی نره. و اگه خانواده بهم فشار نمیاوردن نمیرفتم. اصلاَ با روحیم سازگار نبود.
روز اول یه بار تا دم پادگان هم رفتم. ولی برگشتم.
روز بعد زنگ زدم گفتم پام درد میکنه نمیتونم بیام. گفتن باید با فرمانده گردان حرف بزنی. که الان نیست.
فرداش پاشدم رفتم پادگان. گفتن فرمانده نیست. امروز جمعه س. باز برگشتم. شنبه هم رفتم، با لباس شخصی و مدارک پزشکی که از یکی از دوستام گرفته بودم. فرمانده روانی تا منو با لباس شخصی دید اول چنتا داد سر زیردستاش زد، که چرا اینو با لباس شخصی آوردین داخل. بعد منو انداخت بیرون گفت برو با لباس نظامی بیا. اگه دم موت هم باشی باید با لباس نظامی روی برانکارد بیارنت اینجا.
رفتم فرداش اومدم. گفت دیر اومدی. امروز رو که غیبت خوردی. دیگه هم نمیشه بری بیرون. وسایل هم نبرده بودم. بابام هم بیرون منتظرم بود.. که نشد دیگه برم بیرون. یه تخت بهم دادن و یه سری وسایل که بهشون میگن استحقاقی. مثل پتو و ملافه و صابون و اینا.
ناگفته نمونه که پام واقعاَ یه استخون اضافی داشت، کنار زانوم. که خیلی کاری به کارم نداشت، مگر اینکه بهش فشار میومد یا ضربه میخورد. توی اون 4 روزی هم که نرفتم، تا تونستم بهش ضربه زدم که وقتی میرم پادگان پام خم نشه و ورم بکنه و کبود بشه.
4 روزی که نرفتم و 6 روز بجاش غیبت خوردم و دو برابرش یعنی 12 روز اضافه خوردم.
یه روز هم بعدن اشتباهی باسم اضاف زدن که خواهم گفت داستانشو.
...
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/٧/٢ - قوطی
شانسی افتادم اون پادگان. تهران بودنش خوب بود بهرحال. آموزشی رو میگم.
خوبی اولش این بود که اردو نداشت. محض اطلاع عرض کنم که اکثراَ توی دوره ی آموزشی سربازها رو چند روز میبرن کوه و کمر حالشون رو میگیرن برمیگردونن. اینو نداشتیم.
خوبی دومش این بود که تهران بود و اکثراَ آخر هفته ها سربازا رو میفرستن خونه.
بگذریم.
روز اول رفتیم پادگان آموزشی. دهنم سرویس شد تا لباس دادن و گفتن برین 4 روز دیگه بیاین. همش زیر آفتاب نشستیم و بدون آب و غذا و اینا. و فرماندهمون .. معتاد، نامتعادل، وحشی، بددهن، کریه !
چهارشنبه صبح، همه چیزم حاضر بود. ولی نرفتم. گفتم نمیرم. بعداَ گواهی دکتر میبرم میگم پام درد میکرده.
4 روز نرفتم
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/٧/٢ - قوطیلجبازیه؟
اینکه بعضی ها میگن دین و خدا و پیغمبر برای پر کردن خلاهای روحی انسان ساخته شده و اصالتی نداره و اینا، نمی دونم درست میگن یا نه. ولی اینش درسته که خلاهای روحی انسان رو پر می کنه. حالا ساختگیه یا نه رو نمی دونم. ولی چون خلاها رو پر میکنه به آدم آرامش میده خوب.
خیلی از هم سن و سالهای من، توی روابطشون، توی عشقشون، توی کارشون یا درسشون خلاهایی حس میکنن.
اگه چند روز پشت سر هم نماز نخونم، دین و ایمون رو بذارم سر طاقچه یا هرچی، بازم در اوج ناراحتی ... خوب چه اشکالی داره اگه میتونه خلاهای زندگی مارو پر کنه، پر کنه
چرا لج می کنیم؟
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/٦/۱٢ - قوطی
